ترانه ی بهاری
نت به نت آن دردهای دل شکسته اش است که در کلام نمی گنجد.
و سازش تنها و بهترین شنونده ایست که شبها با او بیدار است با او می گرید
و با آرامش او آرام میگیرد...
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
.......
هستند
کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
و وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند.
.…..
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد، لال می شوی.
.….…...
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
…...
مهم
نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
…...
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است.
…...
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی می میرند
ولی در عزایش گوسفندها سر می برند.
…...
وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست، گاه نگاه است و گاه سکوت ابدی.
…...
شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد
…...
…...
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.
…...
اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
…...
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
…...
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود "- یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم " - قدری احساسات پشت"به من چه اصلا " - مقداری خرد پشت " چه بدونم " -و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست.
…...
دستهایی بود که دستهای سردم را گرم میکرد
چشمهایی بود که عاشقانه مرا نگاه میکرد
احساسی بود که مرا درک میکرد
نه صداییست که مرا آرام کند و نه طبیبیست که مرا درمان کند
چـــــون در آن گـلـه ای نـیـسـتــــ
گـاهـی سـکـوتـــــ دلــی را مـی شـکـنـد
گـاهـی دلـی را بـدسـتـــــ مـی آورد
گـاهـی از دل تـنـگـی حـکـایـت مـی کـنـد
گـاهـی بـغـض در گـلـو خـفـتـه اسـتـــــــ
گـاهـی حــــرفــــ در راه مـانــــــده اسـتـــــ
گـاهـی اوقـاتـــــ سـکوتــــــ سـخـن بـی کـلام اسـتـــــ
و گـاهـی سـکـوت گـریـه بـی صـدای دل یـکــ عـاشـق اسـت
مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛
وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد . . .
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه ؛
كه دلت مي خواهد
عیبی ندارد شکستنی است دیگر، می شکند
اصلا فدای سرت
قضا و بلا بود
از سرت دور شد
اشکم بی امان می ریزد
مهم نیست
آب روشنی است
خانه ات تا ابد روشن
نیمی به زمین دادم
نیمی به آسمــــــــــــــان
نیمــــــــــــی آب شد نیمی آبی
*
تنهایی ام را
نیمی به آسمان دادم
نیمی به زمیـــــــــــــــن
نیمی مــــــــــــــــــــــــ ـــاه شد
نیمی مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــاهی ! !
*
سکوتم را
نیمی به زمین دادم
نیمی به آسمـــــــــــــان
نیمی رعــــــــــــــــــــــد شد
نیمی طــــــــــــــــــــــــ ــــــــوفان ! !
*
چه فرق می کند
در ابتـــــدای راه باشم
یا در انتـــــــــــــــــهای راه
وقتی به تــــــــــــو ختم نمی شود!
وقتی هر لحظه تنـــــــــــــــها تر میوم ! !
*
آیینه ی قفس نمی گذارد
پرنــــــــــــــــده فراموش کند
یــــــــــــــــــــک لحظه تنهایی خود را !
سکوت هم نمی گذارد که من تنهایی خود را فراموش کنم ! !
*
آموختم درابتدای سفر
هر چه نزدیک تر به تــــو
آسمــــــــــــــــــــــ ــــــــان آبی تر
در انتهای راه آسمـــــــــــــــــان تیره شد ! !
*
در ابتدای راه
به من پر بخشیـــدی
پریـــــــــدم در ابتدای راه
برای تــــو قــــــفس خالی مـاند
برای من آسمان آبی ، تیــــــــــره شد ! !
*
سنگی در آب انداختم
که دایره ای بسازم به بزرگی عشق
ماهــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــی ای مرد وبالا آمد ، آه
سال هاست قانون عــــــــشـــــــــــــــ ـق به هم ریخته است
مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــن فراموش کرده ام ! !
پرنده به پر بدل شد
پــــر به پـــــــــــــرنده
آب به آبــــــــــــــی بدل شد
مــــــــــاه به مــــــــــــــــــاهی
رعــــــــد به طـــــــــــــــــــــوفا ن
قــــــــــــــفـــــــــ ـــــس خـــــــــالـــــــی
جـــــــــــهان از عـــــــــــــشق تـــــــــــــهی
تــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــو به خودت بدل شدی
مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــن به تنهایی
سلام ای آشنای چشم گریانم.
سلام ای همنشین مهربان دل!
سلام ای یار هر روز و شب تنهایی قلبم،
سلام ای غم!
ببخشایم که راندم من ترا از خانه ی گرمت
ببخشایم که آزردم ترا با آتش قهرم
ببخشایم که دورت کردم از کاشانه ی خویشت
قبولم کن، ببخشایم، پشیمانم کنون سر خورده در پیشت!
قبولم کن به درگاهت،
قبولم کن!
بیا این تو، و این هم خانه ی قلبم
بیا پا نه به روی هرچه شادیهاست
که من تنها ترا خواهم
ترا ای آشنای دل!
بسا شبهای بیماری که همراز منت بودی
بسا شبهای تنهایی که مهمان توام بودم
کنون ای آشنای رفته از پیشم
کجایی تو؟، کجایی تو؟
بیا ای غم
بیا در خانه ی پیرت
که بی روی تو ای همدم
سرای قلب من تاریک تاریک است،
چراغ خانه ام خاموش خاموش است!
سلام ای غم!
قبولم کن به درگاهت
بیا در خانه گرمت
بیا ای یار مهجورم
که من از شادی و از خنده رنجورم!
بیا ای غم!!!!!


